راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

خبر خبر یک خبر خیلی مهم

    یک خبر خیلی خیلی مهم، رامیلای مامان وقتی فهمیدی که چی شده از خوشحالی بالا و پایین می پریدی؛ راستش ما هم خیلی خیلی خوشحالیم چون به جمعمون یک نفر دیگه اضافه میشه بله درسته یک نی نی کوچولوی دیگه تو راهه . البته این نی نی کوچولو هنوز خیلی خیلی کوچولو به خاطر این باید یکمی دیگه صبر کنیم تا ببینیم دختره یا پسر، راستش اول انشاالله سالم باشه بعد هر چی باشه خدارو شکر همین که یک همبازی برای رامیلا خوبه . راستی عجله نکنید این نی نی مربوط به ما نمیشه دختر یا پسر دایی رامیلا میشه یعنی نی نی دایی تایماز و خاله روناک و تازه دو ماهش است و این وسط دخمل ما هم که این موضوع رو فهمید و کمی من ...
15 مرداد 1392

دعوت به جشن تولد

  سلام دختر گلم رامیلای گلم چند روز پیش زن عمو صفا تو رو برای تولد دخترش یاس مینا و افطاری دعوت کرد که تو هم خیلی خوشحال شدی و برای جشن تولد روز شماری می کردی این اولین جشن تولدی بود که به طور رسمی دعوت شده بودی، صبح روز پنجشنبه با هم رفتیم یک عروسک برای کادو تولدش خریدیم بعد هم نشستیم و با هم کادوش گرفتیم. بعد از اون بردمت حمام و لباس مهمونی پوشیدی و آماده رفتن به تولد شدی، ساعت 9 شد و با دایی آرش رفتیم خونه عمو بهروز و زن عمو صفا که حسابی تو زحمت افتاده بود، کلی هم مهمون داشت بعد از افطار هم یک تولد کوچولو برای دخترش گرفت که تو هم کنار یاس مینا نشستی و شمع روی کیک رو با کمک هم فوت کردین راستی کلی هم کادو گیرش اومد، عمو بهروز و...
11 مرداد 1392

حرف جالب

  خیلی وقته که برای دخترم چیزی ننوشتم، می خوام برات بنویسم که چقدر خانم شدی و حرف بزرگ و جالب و زیبا می زنی ، می خوام برات بنویسم که چکارهای قشنگی انجام میدی، امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی مثل همیشه سراغ باباتو گرفتی و گفتی کجاست بعد از اون هم رفتی سراغ بازی کردن من هم که مشغول غذا درست کردن برای ناهار بودم بعد از اون هم اومدمو کمی باهات بازی کردم اسباب بازیهایی که ریخته بودی رو با هم کمی جمع کردیم بعد هم برات موزیک گذاشتم کمی رقصیدی در واقع سرگرم شدی تا بابا اتا از سرکار برگشت بعد هم به سراغ با اتا رفتی چون بابایی برای برگشتن کمی خرید کرده بودو سرگرم شدی با میوه ها، من هم از فرصت ...
25 اسفند 1391

بعد از یک غیبت طولانی ما اومدیم

  سلام به همگی و ممنون از دوستانی که تو این مدت به ما سر زدن و جویای احوال ما بودن و با عرض معذرت که نتونستیم پیشتون بیایمو سری بهتون بزنیم، ما یک مدتی مسافرت بودیم بعد از اون هم یکسری گرفتاریهای روزمره و مشکلات متعدد باعث شده بود که بنده نتونم بیامو به وبلاگ تک دخترم سر بزنم همچنین به شما دوستان عزیز .         ...
17 اسفند 1391

کوچولوی نازم بزرگ شده

  هفته گذشته بابایی اتا رفت که دفترچه هامونو تمدید کنه که دفترچه منو خودش رو تمدید کرد ولی مال تو رو نه وقتی پرسیدم چرا گفت : مسئولش گفت باید دفترچه خانم کوچولوتون عکس دار بشه   میدونی یعنی، قربونت برم یعنی دیگه خانم شدی ناز شدی بزرگ شدی .   برای همین بابایی اتا تورو برد عکاسی و عکست رو گرفت که ببره و دفترچتو تمدید کنه و این برای اولین بار بود که با بابایی اتا رفتیم تنهایی عکاسی و عکس گرفتی تازه بابایی اتا گفت حسابی هم اذیتش کردی تا تونستند ازت عکس بگیرند . ...
12 شهريور 1391

رفتن به مهمانی

                    از سمت راست محمد علی - نساء - علی - مریم - نگین - زهرا بعد سه نفر وسط از سمت راست مهزیار - نجمه - حسین و اینک گل دخمل خودم رامیلا خانم   این بچه ها همه نوه های مادربزرگم هستند یعنی بچه های خاله و دایی . و خانم کوچولویی که اون وسطا می چرخه وروجک منه که نتیجه است.    روز جمعه من به همراه رامیلا و آنا رفتیم یکسری به زنیم خونه مادربزرگ و پدر بزرگ بنده که چون چند روزی تعطیلات بود همه نوه ها دور هم جمع شده بودن, البته به خاطر این هم بود که یکی از خاله خودم هم با دو تا از بچه هاش از تهران اومده بودن ما ه...
5 شهريور 1391

آمادن یک زلزله کوچولو در خونه ما

    این آرامش قبل از زلزله. و اینک زلزله شروع میشود، این خانم کوچولو که مشاهده می فرمائید تمام زندگی ما رو ظرف دو دقیقه ریخت بهم، جاتون خالی نبودید ببینید چی شد و چه اتفاقاتی افتاد . بقیه داستان را در ادامه مطلب مشاهده بفرمائید . ادامه مطلب ....     این هم ادامه داستان که خودتون ملاحظه می فرمائید . از خوشحالی نمی دونه چه کار کنه و تازه ذوق میکنه که اینکارهارو داره انجام میده .   شما فقط ملاحظه بفرمائید لبخند دلنشین این وروجک ما رو . قربونت برم که اینقدر خوشحال بودی و ذوق میکردی تازه کلی هم تلاش کردی خسته شدی . این هم بعد ا...
29 مرداد 1391